رفتم دم پنجره بارون و نگاه كنم ... به خودم كه اومدم ديدم سر كوچه واستادم و قطرات سرد از شقيقه هام پائين ميفته و قطرات گرم از گوشه ي چشمام ... انگار با هم مسابقه گذاشته بودند قطره ها رو ميگم
از اونجا نمي تونستم جلوتر برم ... بالم مي سوخت ... آخه شلوارک پام بود... برگشتم.
بارون يه لحظه بي خيال نميشد ... منم خيالم نبود ... همينجوري ميرفتم ولي انگار خونه دورتر شده بود ... نمي رسيدم ... خيلي وقت بود از جلوي در خونه رد شده بودم
چه شب تلخي بود ... هيچي سرجاش نبود . از جمله عقل من
گله از رفتنت هرگز ندارم ولي از موندن ياد تو فرياد ... اينو يه خوانندهه مي خوند ... حالا از همه طرف به مغز من حمله كرده بود . شعر رو ميگم
تنهائي ام واس خودش فيلميه يه شاعر بخت برگشته ميگفت :

 (( در جهان اگر سكه اي به نام ما شد ، شد ... نشد ، نشد )) بنده ي خدا واس دل خوشكنك خودش از چه راههائي وارد شده ... شاعر رو ميگم
بعضي وقتا هوس ميكنم بايد برم ... كجاش فرق نميكنه ... پياده يا سواره شم مهم نيست ، مهم اينه كه مخم پيام شده ... واس خودم نيستم ... واس هيچكس نيستم ... من كه كسي نيستم ... همه چي تویی ...
تویی سعید،تو كه قلبت با بي وفائي آشناس

ترانه هام رنگ غمه ؟ اين ديگه تقصير شماس
اينوهنوز كامل نكردم ترانه هه رو ميگم
نميدونم چرا اين روزها از هر جا كه شروع ميكنم به شما ميرسم ... حيف كه هيچوقت به شما نميرسم ... ما كجا و شما كجا
ياد اونروزا به خير كه دستادست بلوار رسالتو گز ميكرديم ... راستي اين كلمه قشنگه رو از يه اقاي گلرو دزديدم ... دستادست رو ميگم ... كلا ادم دزدي نيستم ... دزديدي قلبم رو بي وفا ... بعدشم پسش دادي اما نه به خودم ...
چقدر حرف زدم ... قلمم درد گرفت ... ديوونه شده ... قلم و ميگم ... گفتم درد ... خوش به حالت خدا جون، اخه هيچ وقت وجدانت درد نميكنه ... عكس من
عكس من اصلا شبيه خودم نيست ... اينو يه روزي تو ميگفتي ... مي گفتي رو شيشه شير ديدي ... عكسمو ...
راست مي گفتي ... تنها شدم هنوزم نمي دونم چرا
چرا ... چرا ... چرا ...چرا
تا چند سال بعد همينجوري چرا