امروز مسافر بودم ...
امروز باز هم یزدم
دلم میخواد بنویسم ...
از چی ؟ از کی ؟ نیمدونم ! .... از دل ؟ از تنها ؟ یا از هیچکس ؟ اونم نمیدونم !
فقط میدونم دلم میخواد بنویسم ...
فقط بنویسم ...
فکر کردن خستم کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچکس درست نمی دونه مرز بین دلشادی و درد کجاست !خدایا بعضی وفتا انقدر به من شادی می بخشی که به گریه در میام ، و انقدر رنجم میدی که به خنده می افتم ! ...... دلم برای اون گریه ها تنگ شده .....!
هنگامی که در شهری عظیم ، بیگانه هستم ، دوست دارم در اتاق های گوناگون بخوابم ، در مکان های گوناگون غذا بخورم ، در خیابان های نا شناخته قدم بزنم ، و گذر مردمان نا شناخته را نظاره کنم .
مسافر تنها بودن را دوست دارم .
مسافر تنها بودن را دوست دارم .... مسافر تنها بودن را دوست دارم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۸۵ ساعت 23:42 توسط هیچکس
ای شمع آهسته بسوز