هدیه تولدیست ...
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دم که به خواب می رفتم
آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه ، یا سرنوشت توست
یا لعنتی است جاودانه ؟
که این فروکش درد
خود انگیزه ی دردی دیگر بود.
هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را
از زندان می بردند.
نگاه کن ، ای !
نگاه کن که چگونه
فریاد خشم من از نگاه ام شعله می کشد
چنان که پنداری
تندیسی عظیم
با ریه های پولادین خویش
نفس میکشد ...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 19:50 توسط هیچکس
ای شمع آهسته بسوز