من آرامم ...
کلمات مغزم را خورده اند.
من ریشه های خواستن را درونم خشکانیده ام.
من از بودن متنفرم و از نبودن بیشتر.
من از کلمات می ترسم.من از تکرار ها می ترسم.
من از زندگی دوباره میترسم.
من یک بزدلم چون ازهر چه که می چرخد می ترسم.
من از خودم می ترسم از آنجهت که نمی دانم چیستم!
من از ابدیت فرار می کنم و از هر چه که بی نهایت است.
من جانوری می خواهم که ببلعدم و گوشه ای بریندم.
من بشکه ای اسید میخواهم که در آن حل شوم و روحی نباشد برای پرواز!
من فقط فضایی می خواهم برای گم شدن برای فراموشی اینکه نمیدانم چههستم .
فضایی برای پوچی.فضایی برای محو شدن.
من جهنم را با تمام عظمتش در خودم دارم و بهشت را با تمام پوچی اش انفاق کردم!
من در برزخ زندگی دست و پا زده ام.
من همه«هستی» ام با تمام پوچی ام.
شاید یک عروسکم. یک عروسک بد بخت خیمه شب بازی.
من پرده ای از یک نمایش مسخره و هولناکم.
سقوط می کنم و این را می دانم.سقوطی به ناکجا.
سقوطت را می بینم و به تو میخندم از آن جهت که می خواهی نجاتت دهم!
می خندم به این که نمی دانی هیچ چیز واقعی نیست.
اینجا فقط صحنه یک نمایش هولناک است.
من فقط سیاهی لشکری از این نمایش هولناکم.
به خودم می خندم!
به نقشی که ناگزیر بر گردنم نهادند:من اشرف مخلوقاتم!
منجانشین خداوندم!
من از دماغ فیل افتادم!
من گه بزرگی هستم...
من هستی ام با تمام پوچی ام
من جهنم را درونم دارم.
من بهشت را...
ای شمع آهسته بسوز