وقتی آخرش بارون میاد...

آروم ، آروم و آروم تر ...


خسته شدم ! خسته شدم ! از اين همه خستگي ، خسته شدم ...


وقتي زنده اي و چيزي از مرده کم نداري


وقتي هر روزت بدتر از ديروز ميشه


وقتي مي بيني گذشته خورد شده و اميدي براي آينده نيست ... حتي الآن هم نيست ...


 

وقتي نمي توني غذا بخوري در حالي که 2 تا دست سالم داري ...


وقتي دوستات ميميرن و تو فقط به فکر اعلاميه اي هستي که عکس تو ، توشه ...

 

وقتي دوستات فکر مي کنن تو غير طبيعي هستي ... دخترها به تو مثل يه رواني نگاه مي کنن ...


وقتي بغضت پشت اين نوشته ميگيره و نمي توني بترکونيش ...


تو رو خدا بترکونش ... تو رو خدا ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... مگه من به تو بد کردم ....


وقتي گذشته اي مستقل داشتي ....


وقتي نمي توني ديگه حتي يه استکان ودکا بخوری ... چون ميترسي بميري ...


آره ، تو ميترسي ... آره ، لعنت به تو ...


وقتي طاقت ديدن زجر مردم رو نداري ولي خودت در زجر بسر ميبري ...


وقتي کلي آدم به تو تکيه کردن و تو هيچ کسي رو نداري که بهش تکيه کني ....


خدا ... آي خدا ... مگه من به کدوم بندت ظلم کردم ؟! ...


مگه نديدي وقتي بچه ها اون پسر فقير رو ميزدن من داشت گريم می گرفت ؟ ...


مگه جلوشونو نگرفتم ... مگه واسه بنده هات دعا نکردم ...


مگه من آدم نیستم ... اشک هام رو نمی بینی ...


وقتی دست میبری رو گیتار ... و میخوای بغضت رو تو سازت رها کنی ، روی سیمهای گیتارت ...


و وقتی یادت میاد که ماه هاست که سیم گیتارت پاره شده و تو اونو عوض نکردی ...


وقتی خدا ستاره ها هم گريه مي كنن ... .وقتی تو هم گریه می کنی ...


وقتی ... وقتی میخوای یکی باشه که باهاش حرف بزنی ...


وقتی میترسی ... وقتی میمیری ... وقتی لعنت به تو


لعنت به تو ...


لعنت به تو ...


لعنت به این تنهایی و گریه هات ...


لعنت به لبخندی که هر روز میزنی تا دل دوست هات رو شاد کنی و اونها فکر می کنن تو شاد زائیده شدی ...


وقتی لعنت ... وقتی مرگ ... وقتی درد ... آی ... وقتی لعنت به تو ..


وقتی لعنت به قیافه مسخرت ...


تو محکوم به مرگ با زجر هستی ...


شاید به خاطر لگد کردن یک پروانه ...


خستم ... به خدا خستم ...


وقتی ...


و هنوز خداوند شبان من است ...


و هنوز دستهات گریه می کنن ...


و هنوز ستاره ها گریه می کنن ... و هنوز تو هم گریه می کنی ...


و هنوز تنهایی رو داری ...


و هنوز تنهایی رو داری ...


و هنوز آخر گريه هات آروم و بي دليل زير لب ميگي !


 آخرش بارون مياد ...


آره ، آخرش بارون مياد ...

امشب بندر بارونی بود...

رفتم دم پنجره بارون و نگاه كنم ... به خودم كه اومدم ديدم سر كوچه واستادم و قطرات سرد از شقيقه هام پائين ميفته و قطرات گرم از گوشه ي چشمام ... انگار با هم مسابقه گذاشته بودند قطره ها رو ميگم
از اونجا نمي تونستم جلوتر برم ... بالم مي سوخت ... آخه شلوارک پام بود... برگشتم.
بارون يه لحظه بي خيال نميشد ... منم خيالم نبود ... همينجوري ميرفتم ولي انگار خونه دورتر شده بود ... نمي رسيدم ... خيلي وقت بود از جلوي در خونه رد شده بودم
چه شب تلخي بود ... هيچي سرجاش نبود . از جمله عقل من
گله از رفتنت هرگز ندارم ولي از موندن ياد تو فرياد ... اينو يه خوانندهه مي خوند ... حالا از همه طرف به مغز من حمله كرده بود . شعر رو ميگم
تنهائي ام واس خودش فيلميه يه شاعر بخت برگشته ميگفت :

 (( در جهان اگر سكه اي به نام ما شد ، شد ... نشد ، نشد )) بنده ي خدا واس دل خوشكنك خودش از چه راههائي وارد شده ... شاعر رو ميگم
بعضي وقتا هوس ميكنم بايد برم ... كجاش فرق نميكنه ... پياده يا سواره شم مهم نيست ، مهم اينه كه مخم پيام شده ... واس خودم نيستم ... واس هيچكس نيستم ... من كه كسي نيستم ... همه چي تویی ...
تویی سعید،تو كه قلبت با بي وفائي آشناس

ترانه هام رنگ غمه ؟ اين ديگه تقصير شماس
اينوهنوز كامل نكردم ترانه هه رو ميگم
نميدونم چرا اين روزها از هر جا كه شروع ميكنم به شما ميرسم ... حيف كه هيچوقت به شما نميرسم ... ما كجا و شما كجا
ياد اونروزا به خير كه دستادست بلوار رسالتو گز ميكرديم ... راستي اين كلمه قشنگه رو از يه اقاي گلرو دزديدم ... دستادست رو ميگم ... كلا ادم دزدي نيستم ... دزديدي قلبم رو بي وفا ... بعدشم پسش دادي اما نه به خودم ...
چقدر حرف زدم ... قلمم درد گرفت ... ديوونه شده ... قلم و ميگم ... گفتم درد ... خوش به حالت خدا جون، اخه هيچ وقت وجدانت درد نميكنه ... عكس من
عكس من اصلا شبيه خودم نيست ... اينو يه روزي تو ميگفتي ... مي گفتي رو شيشه شير ديدي ... عكسمو ...
راست مي گفتي ... تنها شدم هنوزم نمي دونم چرا
چرا ... چرا ... چرا ...چرا
تا چند سال بعد همينجوري چرا

تنهایی

اين روزها
تنها نيستم
تنهايي
تنهايم

نمي گذارد

من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است

من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت      در تهاجم با زمان     آتش زدم    کشتم

من   بهار عشق را  ديدم   ولي باور نکردم

 يک کلام   در جزوهايم هيچ ننوشتم

من زمقصد ها  پي مقصودهاي پوچ افتادم    

 تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت     عشقم رفت    يارم مرد...

تنها تر از من...

تنها تر از من كسيست

 

كه بيهوده تر از من ميگريد

 

و سرد تر از من

 

برگ هاي زرد اميد را مي چيند

 

تنها تر از من

 

ستاره ايست كه زمين را نميبيند

 

چشمه ايست كه زيبايي بر او نمي نگرد

 

و قايقيست وارون

 

در عمق نا اميد خليج

 

بي آنكه دستي به تلاشش بر خيزد

 

تنهاتر از من موسيقي احساس است

 

در ساز هاي مجروح صبحي نابجا

 

بر گذرگاه شلوغ مسافران تابوت

 

 

تنها تر از من

 

مستي ست كه ميگريد

 

كه بر بطن جام نيمه تهي اش

 

كند و سنگين مينگرد و

 

هيچ نمي گويد.

 

تنها تر از من عشقي ست

 

كه تسلايي برايش نيست

 

و انباره بغض است

 

در انباشتن خاطره ها.

 

تنها تر از من

 

 كسي ست

 

كه تو را

 

به من خواهد سپرد.

عجب شبی بود...

دیگر تمام شد...

بر من میندیش ، که در تونل بی انتهای زمان گم شده ام

و

این دل را دیگر یارای محبت نیست...

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست         گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست ...

 با این همه دیازپامی که ریختم تو حلقم

با این همه ودکا هم که پشتبندش زدم بالا

با این همه اشکی که بدش ریختم

نه فک نکنم فراموش بشه نه این گریه هه بند بیاد

سعید نمیدونی چقدر اشک ریختم اما این بار واسه تو نبود سعید

واسه تو نبود

منو تنها گذاشتن ...یکی اومد امید داد اومدم از غرقاب تنهایی رها شم

لحظه ای که فک کردم نجات پیدا کردم دستامو خالی از دستاش

خودمو تو قعر تنهایی و غم دیدم

همیشه همینطور بوده

فقط میخوام بگم : فک میکردم آخر هفته کسی منتظرمه ...واسه همین میخواستم زودبرگردم .

اما حالا که عین همیشه هیچکس تنهاست ... میذارم شنبه بر میگردم ...

تصمیمم عوض شد انگار به یکم مرخصی نیاز دارم نمیدونم کجا اما مطمئنم از بندر میرم....

حالا هم گیجم دیگه دستم به نوشتن نمیره

وداریوش گوش میدمو آخرین پیک و میزنم بالا 

حالا

من ، سکوت ، اشک، هقهق و یه تنهایی سردو طنین صدای داریوش ....

خداحافظ تا ...


تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
..
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بران رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی
بی گنه غرق گناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
..
شوق بودن بوده تنها اشتباهم اشتباهم