به یاد سعید بهترین دوست دوران زندگی ام....
امشب ،
من: تنها، غمگین، پربسته و دلتنگ زدنیای پرکین،
بی یار ،خسته، در ذهن خاطرات تلخ گذشته و با هم بودنها...
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک اما آیا بازمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام میگیرد..
چه شبی است و چه روزی بود افسوس...
در میان من و تو فاصله هاست..
یادت هست چقدر از خوشبختی با من صحبت میکردی ؟
او رفت و دیگر هیچوقت بر نگشت...ما لحظه ها را برای رسیدن به خوشبختی طی میکردیم ولی افسوس ندانستیم که همان لحظه ها دوران خوشبختی ما بود....

ای شمع آهسته بسوز