شاید...

 وقتي كسي را به شدت دوست ميداري، وقتي حسابي در كسي غرق ميشوي، ريسمانها بيشتر و بيشتر ميشوند و بعد ناگهان از دستش ميدهي و رنج ميكشي و فروميريزي. هرچه بيشتر دوست بداري بيشتر رنج ميكشي، و هرچه كمتر دوست بداري؟ تنهاتري. و اين تنها قانون بيتغيير تبعيدگاه زندگي است. مثل آونگي مدام ميان عشق و رنج نوسان ميكني و وقتي آرام بگيري؟ در راستاي تنهايي ثابت ماندهاي. مثل بوكسوري كه قوايش تحليل رفته و حالا گوشهي رينگ زير مشتهاي سنگين حريف به تله افتاده باشد تنها ضربهها را تحمل ميكني. ضرباتي از جنس رنج و تنهايي و اندوه. و درست در همين وضعيت است كه شروع ميكني به جمع آوري چيزهايي كه بعدها جزئي از تو ميشوند. چيزهايي كه ميتوانند براي لحظهاي تو را زير ضربات سنگين مشتها و زخمهاي عميق تسكين دهند: چند كتاب، چند تكه شعر، چند آهنگ، چند فيلم، يك عشق غريب، چند نامه، مشتي خاطره و شماري دوست...

من و این اتاق سرد،
با این تنهایی که همه جا را پر کرده،
با دسته گل نرگس،
در آن گلدان قدیمی مادربزرگ،
منتظر پژمردن و مردن هستیم!

صدای بسته شدن در ماشین که میاد، پسرک سرش رو پایین می گیرد و خودش رو غرق فکر میکنه، و میره توی عالم دیگه، میره جایی که فقط آرامش هست و خدا... و اون میتونه بدون هیچ نگرانی تا صبح فکر کنه و لذت ببره از اینکه همیشه یکی هست که مواظبش، نگرانشه و همیشه از اون بالا داره می بینش...!

در خیابان های سرد شهر من
تمام شب، صدای فریاد میآید
صدای تک تک سرفه ای خفیف
صدای چک چک باران بر پنجره
همه جا تاریک و سرد...

صدای بسته شدن در ماشین ، درست مثل این می مونه که یکی داره با چاقو گوشت تن تو رو میبره و بعدش هم می کشه به سیخ و روی آتیش کبابش میکنه، صدای این بسته شدن در عجیب برایم عذاب آور شده است این روزها، صدای بسته شدن در درست مثل اینکه تو بری و برای همیشه توی مه غرق بشی...!

در خیابان های سرد شهر من
دیوارهای فولادی همه جا را
پر کرده اند و واژه ها
بی رنگ و تو خالی شدند...

درختان ايستاده ميميرند

افسوس که از مرگ هم منت بايد کشيد

روزگار غريبيست            

          اما شايد سهم من از زندگي همين بوده

          ناله اي بي صدا

                            نجوايي بي جواب

                                           گريه اي بي امان

                      و در سکوت وهم انگيز خيال      

                                                           آرزوي تو را در دل داشتن

 

به سکوت سوگند جز به آرميدن به هيچ نمي انديشم