سرد است...
سرد است
خیلی سرد
و من سالهاست که مرده ام
باورت می شود...
سرد است
خیلی سرد
و من سالهاست که مرده ام
باورت می شود...
دلم را باختم
و عاشق اش شدم
غنی شد
و طردم کرد...
آیا یک عمر
برای فراموش کردن تو
کافی خواهد بود؟!
پرسيدم: خسته اي؟؟
به اكراه گفت: از زندگي!!
چه داشتم بگويم ... جز سكوتي همه تلخ!!
گفتش بیا پهلوی ما . تو جمع باش . تنهایی رو رها کن .
آرام و یواشکی در گوشش گفتم :من میخواهم ولی تنهایی من رو رها نمی کند .
این شعر خلیل جبران رو خیلی دوست دارم:
ای دوست من،من ان نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی است که به تن دارم، پیراهنی بافته زجان که مرا ازپرسشهای تو وتورا از فراموشی من در امان نگه میدارد
ان منی که در من است در خانه ی خاموشی ساکن است وتا ابد همان جا می ماند
ناشناس و در نیافتنی!!
من نمی خواهم هرچه می گوییم باور کنی و هر چه میکنم بپذیری.زیرا سخنان من چیزی جز "صدای اندیشه های تو" وکارهای من چیزی جز"عمل ارزوهای تو نیستند"
هنگامی که تو می گویی "باد به مشرق می وزد" من می گوییم"اری به مشرق می وزد" زیرا نمی خواهم تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست!!! بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ،ومن نمی خواهم که تو دریابی!میخواهم در دریا تنها باشم!!
وقتی که در نزد تو روز است نزد من شب است،با این همه من از رقص روشنای نیمروز به فراز تپه هاسخن میگویم.زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی.وسایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی.ومن گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
میخواهم با شب تنها باشم!!!!!
هنگامی که تو به اسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خود فرو می روم.من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی،شراره اش چشمانت را می سوزاند
می خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی و من از برای خاطر تو می گوییم که"مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است"و در دلم به مهر تو می خندم گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی می خواهم تنها بخندم.
دوست من تو خوب وهشیار و دانا هستی
یا نه!!!تو عین کمالی.ومن با تو از روی دانایی وهشیاری سخن می گویم گرچه من دیوانه ام ودیوانگی ام را می پوشانم .می خواهم تنها دیوانه باشم!!!
دوست من تو دوست من نیستی! ولی من چگونه این را به تو بگویم؟؟؟ راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم!!! دست در دست!!!!تا چندی دیگر دمی بر بال باد می اسایم و انگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید