فراموشی...
زياد يادت نمیکنم میترسم خاطرهات کهنه شود
اما
هميشه با منی مگر به وقتِ بيداری.
میدانی عاشقِ تو کيست؟
آنکس که هر دم در دل آرزو میکند دوستاش داشته باشی.
زياد يادت نمیکنم میترسم خاطرهات کهنه شود
اما
هميشه با منی مگر به وقتِ بيداری.
میدانی عاشقِ تو کيست؟
آنکس که هر دم در دل آرزو میکند دوستاش داشته باشی.
مثل سنگِ گور
که با آواز باد و باران، حتا نامِ مرده را هم فراموش میکند.
تمام غريبهها به چشمام آشنا شدند
از بس تو نبودند
میگويند هيچ کس مادر نمیشود.
راست میگويند؛
اما من میگويم هيچ کس هم پدر نمیشود.
هزار بار به دنيا بيايم، همانجا که بودم اگر باشم، همينجا خواهم ايستاد که ايستادهام؛ همان راهی را خواهم رفت که پيمودهام. تو را به جان دوست دارم.
فرق عشق من به تو با ديگر عشقهايم میدانی چيست؟ در معشوقهای ديگرم آنها را کشف میکنم؛ اما در تو خودم را.
هر روز با گزش نيشاش از خواب بيدار میشوم. به خود میپيچم و میپيچم تا عصر که، کمی، گداز آن آرامتر میشود. طرف غروب بار ديگر میگزد و دوباره در خود میپيچم و تاب میخورم تا حوالی سحر...
ياد تو عقربی است...
ثانيههام سال شدند
ساعتها دروغاند عزيزم!