نفهمیدم‌ چه‌ جوری‌ سوار سرویس شدم‌، چه‌ جوری از نیروگاه‌ به‌ خانه‌ رسیدم‌، و چه‌ جوری‌ از پله‌ها بالا رفتم‌. وقتی‌ شامپاین‌ را روی‌ میز می‌گذاشتم‌، تلفن‌ داشت زنگ‌ می‌زد. یادم‌ افتاد كه‌ به‌ چراغ‌های‌ بالکن‌ توجه‌ نكردم‌ كه‌ ببینم‌ خاموش‌ است‌ یا روشن‌. اصلاً گور پدرش‌. تلفن‌ باز زنگ‌ ‌زد. خرت‌ و پرت‌هام‌ را روی‌ میز گذاشتم‌ و گوشی‌ را برداشتم‌. مامان‌ بود: «الو، مرتضی‌!»
«جانم‌ مامان‌. سلام‌.»
«ما احتمالا دیرتر بیایم»
همین‌ جور كه‌ با مامان‌ حرف‌ می‌زدم‌ سعی‌ كردم‌ در شامپاین‌ را باز كنم‌. سیم‌ دور چوب‌پنبه‌ را پیچاندم‌، پیچاندم، پیچاندم. صدا پیچید و چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌ و برگشت‌. مامان گفت: «توپ‌ در می‌كنند؟»
شامپاین‌ كف‌ كرد و روی‌ میز راه‌ افتاد. گفتم: «oh i'm crazy»
مامان‌ گفت‌: «چی‌ شد‌؟»
«هیچی‌.»
«چكار می‌كنی‌؟ چرا جواب‌ نمی‌دهی‌؟»
«چی‌ پرسیدی‌‌؟»
«هیچی‌. گفتم‌ یه کم دیرتر میایم.»
«مرسی‌ مامان‌. این‌ چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌، این‌ هم‌ كف‌ كرده‌ آمده‌ بالا، حالا روی‌ میزم‌...» و نتوانستم‌ جلو خنده‌ام‌ را بگیرم‌. ریسه‌ رفتم‌.
مامان‌ گفت‌: «چی‌؟» و لحظاتی‌ ساكت‌ ماند. من‌ همچنان‌ قهقهه‌ می‌زدم‌ و نمی‌توانستم حرف بزنم. مامان‌ گفت‌: «به‌ چی‌ می‌خندی‌، مادر؟ تعریف‌ كن‌ ببینم‌.»
«واسه‌ی‌ خودم‌ جشن‌  گرفته‌ام‌.فردا روز والنتینه،با عشقم هستم » و باز خندیدم‌.
«كار خوبی‌ كردی‌.(با تمسخر)»
«جای‌ شما خالی‌.» و نتوانستم حرفم را تمام کنم. خنده امان نمی‌داد؛ مثل شامپاین کف‌ می‌کرد و از گلوگاه شیشه بالا می‌خزید، روی میز پخش می‌شد، و از یک طرف می‌چکید روی زمین. نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شد.
«مهمان‌ داری‌؟»
«نه‌، مامان‌.» و باز ریسه‌ رفتم‌. كلی‌ حرف‌ زدیم‌ و خندیدیم‌. وقتی‌ گوشی‌ را گذاشتم‌، داشتم‌ گریه‌ می‌كردم‌. یك‌ جام‌ شامپاین‌ ریختم‌ و رفتم‌ كنار پنجره‌. بادی‌ شروع‌ به‌ وزیدن كرده‌ بود، و من‌ دلم‌ می‌خواست‌ تا ابدیت‌ گریه‌ كنم‌، ساكت‌ كنار پنجره‌ بایستم‌، به‌ زمزمه تلخ  باد گوش بسپارم و شب‌ به‌ پایان‌ نرسد.