امروز روز والنتاین بود...

من مثل ۲۲روز والنتین گذشته بازم تنها بودم...

تنها...

یادمه یه زمانی مجنون بودم ...

مجنون یه لیلی کاغذی ...

که با یه نسیم ناگهان پر زدو رفت ...

یادمه یه روز ليلی گفت: «چی با خودت آوردی؟»
مجنون گفت: «سوزن.»
«برای چی؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و می‌رفت توی پام.»
ليلی گفت: «اوهوم.» و آدامسش را پف کرد، به جايی دور چشم دوخت، و توی دلش گفت: «خاک بر سرت! من خيال می‌کردم از بس عاشقی خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
«چی گفتی؟»
«هيچی. گفتم باشه، مهم نيست.» و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و  اين‌بار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه می‌آيم. گفته بودم دوستت دارم اما من چه میدانستم...

بگذریم...امروز(( روز والنتاين)) از سر کار که داشتم میومدم، به مغازه کتابفروشی  رفتم و یه نفرودیدم که گفت: «من يه کارت می‌خوام که روش نوشته باشه: فقط و فقط تو رو دوست دارم.» فروشنده نشونش داد.

 اونم  گفت: «لطفا شونزده تا از اين بدين!»