پارسال همين روزها همين حال را داشتم، فکر می‌کنم خسته‌ام. کار مداوم و خستگی کار دارد مرا می‌کشد. راهی ندارم. شکايتی هم ندارم، فقط بعضی شب‌ها از خستگی نمی‌توانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما نمی‌کشم. توی دلم گريه می‌کنم.


من سردم است
و انگار هرگز گرم نخواهم شد
تمام راه سرد بود، 
نیروگاه سرد و غمگین است،
و من گرم نخواهم شد.
راه‌های تاریک
به گورستان منتهی می شوند؛
و راه های روشن به گورستان می رسند،
من از سرما می لرزم و به گورستان سرد بندر فکر می کنم.
آفتاب کی می دمد؟
راه های تاریک، تاریک می مانند،
مرا روشن کن.
چرا در تنهایی بیشتر سردم می شود؟ چرا آب چاله ها یخ بسته بود
در تمام راه؟
مگر زمستان یخ می بندد با تمام سرمایش؟
مگر من به سادگی تن می دادم به خاک سرد؟
نجاتم بده که از گور به در آیم؛
من آیه ی اذالشمس را برای دل تو می خوانم،
من از مرگ می گریزم
اما تن می دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاری
با من به بازار قفس ها بیا
پرندگان در قفس هزار نقش می بافند
که تو هیچ نمی فهمی
نه از کلاف سر در گم دل من
نه صداهایی که آنها می نویسند.
من از سرزمین پرسش ها می آیم
از ته سرمای ساحلهای طوفانی،
از زیر صفر
من از مرگ می رویم، و به اندامت می پیچم که زنده بمانم.
مهربانم،
واژه رفیق
از التهاب زخم
تب می کند، می رود به سرزمین یخ
و من غمگینم، غمگینم، غمگینم.