غريب است!

 مداد سياهی می‌دهند دستت و می‌گويند: بنويس. و تو می‌نويسی، س مثل سعید ، ن مثل نانوا ، د مثل دکتر ، گ مثل گرگ ، ی مثل... و خط فاصله حتما بايد قرمز باشد، چرا که اينجوری قشنگ‌تر است و بعدها می‌فهمی که هيچ فاصله‌ای قرمز نيست و اصلا همه‌ی فاصله‌ها سياهند... سياه، سياه...
و بعد يک صفحه می‌نويسی: زندگی، زندگی، زندگی. گاهی نقطه‌ها يادت می‌روند. گاهی خط‌های فاصله، گاهی هم خط دوم گ، و فردا معلم می‌خندد: زندگی!؟ زنده من، زنده تو... خنده من، گريه تو...
و بعدها می‌فهمی که زندگی خيلی چيز ها هست و  آخرش هم هيچ چيز نيست، به جز چند حرف که  کنار هم می ايستند و تو گاهی يادت می‌رود نقطه، فاصله، خط بکشی...
و همه چيز با دست‌های تو عوض می‌شود، معنی ديگری می‌گيرد...
و اصلا چه اهميتی دارد وقتی که زندگی هميشه بوی خاک می‌دهد!»


سپيده دارد از دالان تاريک و سرد تنهايی می‌گذرد تا سر از "داستان" در آورد. بايد از اين دالان بگذرد، راه ديگری نمانده. راه ديگری نيست.

 درد اما هست در بيست وسه سالگی. زير آوار تنهايی ماندن، بر‌خاستن، خاک خود را تکاندن و اين بار از "زندگی" ‌گفتن.
روی صفحه‌ی کاغذ زندگی جريان دارد، صدا هست، نور هست، زمزمه هست، آدم می‌تواند از تنهايی دربيايد،  قشنگ است.

خيلی قشنگ است زندگی بر صفحه‌ی کاغذ.