آخرين ناهاری را که باهم خورديم يادت هست مریم؟

يادت هست چقدر مامان را دو در می‌کرديم يا با شلوغ‌بازی و سينه‌زنی راضی‌اش می‌کرديم برای يک دست کله‌پاچه «بره تودلی» يا پيتزای «چشمک»؟

 يادت هست آن روز پاييز که من و تو از خواب بيدار شديم و سر سفره‌ی صبحانه، تا چشم مامان را دور ديديم، تصميم گرفتيم که آن روز نه تو بروی مدرسه و نه من بروم دانشگاه و سرخود تعطيلِ رسمی اعلام کنيم؟ و بعد که دو دکل نفت، به جای شاخ، روی سر مامان سبز ‌شد، خانه را روی سرمان گذاشتيم و اين قدر خنديديم و همه رخت‌خواب‌ها را ريختيم وسط اتاق و بالش‌ها را به هوا پرتاب کرديم و پرهاش را بر باد داديم که مامان رضايت داد زندگی‌اش به هم نريزد، ولو به قيمت مدرسه نرفتنِ من و تو و عقب‌مانده‌گی ما از قافله‌ی تمدن و دانش؟

يادت هست مامان چقدر سر تو و من را کلاه می‌گذاشت و به زور می‌بردمان فروشگاهِ رفاه و کلی خريد می‌کرد و قربون صدقه‌ی ما می‌رفت تا از ما به عنوان فرقون استفاده کند؟ و من و تو چقدر غر می‌زديم و می‌خنديديم و به سرنوشت کارگری روشن‌فکران مملکت لعنت می‌فرستاديم؟ 

مریم می‌خواهی برايت بنويسم روز روز همه‌ی آن شادی‌های بی‌بهانه را که رفت و يک سايه‌ی اميد تنها را به جای خود گذاشت؟