خدایا
خدايا
در سينهام چيزی سنگينی میکند
من از اين همه غربت و غروب ميترسم
بگذار بروم ...
اگر قرار است کسي تا هميشهی نيامدن برود
بگذار من بروم
ميروم بیآنکه حتي نگاهي به پشت سر بياندازم
بي آنکه حتي لحظه اي درنگ کنم
نگران نباش
طوري ميروم که حتي ابرهای خوابزدهي باران
گريان نشوند
حتي مراقبم که باد
راه خانهی خاطراتمان را
از رد پاي آه من پيدا نکند
روزگار را چه ديده اي
شايد روزي بفهمد...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۳۸۴ ساعت 12:15 توسط هیچکس
|
ای شمع آهسته بسوز