![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
این روزها بیشتر از آغوشی گرم به فنجان داغ قهوه محتاجم ...
این تنهایی مرا مینوشد چو من که قهوه را مرا از جنس خود میکند چو تلخی قهوه که مرا ...
پ.ن: " دیگر هیچ چیز نمیخواهد ، نمی تواند تسکین ام بدهد . " (به تو سلام می کنم-احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:56 توسط هیچکس |
|
|
وقتی برگ ریزان خاطراتم فصل سرد نگاه توست پاییز دل تنگیم را فرصتی برای بهاری شدن نیست ...!!!
پ.ن : تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 8:32 توسط هیچکس |
|
|
می روم، می آیم مدتی است که دلتنگ نمی شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:25 توسط هیچکس |
|
|
به دنبال لحظه ایم تا چشمانم را بر هم گذارم
هیچ نبینم ای موج تاریکی بیا بیا و نگذار ببینم آنچه را که دیدنش تنها می کند بیا . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:3 توسط هیچکس |
|
|
از سوی سرخ غروب می آیم
فرودم جزیره ی تنهایی ست با اصطکاک یادها و فراموشی. می آیم که بگذرم وبالی از کبوتر بردارم حرف ساده ی ما - کبوتر و من - زخم است مشکل ٬ پریدن ماست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط هیچکس |
|
|
بهاری دیگر باری بهاری دیگر لنگان لنگان میگذرد از کنارم آری سعید اما بی تو بهار من صدبار دلگیرتر از هر خزان است چه بگویم چهارمین فصل سبز دردآلودیست که شکنجه وار یاداور گذشته های زرد و تلخیست و با خود دردهایی به دوش میکشد چهارمین بهار بی تو آری سعید چه بگویم بعد از تو بهاری ندیده ام من هنوز در همان خزانبهار عبور تو از جاده ی جاده ی متروک زندگی خویش محبوسم چه بگویم که پس از تو دگر سبزه سبز نبود آسمان آبی نبود درخت کُنار فقط یک خاطره بود ، در بغض باغچه ای که دوستش داشتیم و من همان مترسک خسته روزها را بی هویت ، در تار و پود زندگی رج میزدم ... تقویم ها گفته بودند ، ولی من افسوس باور نمیکردم که راه تو دیرگاهیست که از راه من جدا شده بود تقویم ها گفته بودند و من باور نداشتم فصل ها گذشته بود و من باخت غمگین خود را رو شده در قمار زندگی باور نداشتم حال این منم مترسک تکیده ای که سبزه ها را بی تو سبز نمیبیند آسمان را آبی و دریا را آبی تر نمی بیند وای که زندگی ام ویرانه شد، آنگاه که دانستم سبزه بی تو سبز نیست . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط هیچکس |
|
|
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دم که به خواب می رفتم
آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه ، یا سرنوشت توست
یا لعنتی است جاودانه ؟
که این فروکش درد
خود انگیزه ی دردی دیگر بود.
هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را
از زندان می بردند.
نگاه کن ، ای !
نگاه کن که چگونه
فریاد خشم من از نگاه ام شعله می کشد
چنان که پنداری
تندیسی عظیم
با ریه های پولادین خویش
نفس میکشد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط هیچکس |
|
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث «قیصرامین پور»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:8 توسط هیچکس |
|
|
سه شنبه ۱۰/۷/۸۶
احساس کردم که خسته شدم . خسته ، از پرسه زدن در خیابان ها ، از سرگردان بودن در دنیای بی انتهای تخیل از تفکرات و اندیشه های بی حاصل و جستجوهای نافرجام در ژرفای خویشتن. برایم گریزی لازم بود ، پناهگاهی برای آسودن ، فکر نکردن ، رنج نبردن ، غنودن و آرمیدن . لحظه ای به فکر فرو رفتم و سرانجام رفتن به "تریا شب" را برگزیدم . آهسته و قدم زنان عرض خیابان را پیمودم و در آن سمت داخل پاساژ ، وارد تریا شدم . بنا بر عادت معمول و همیشگی خود ، خلوت ترین گوشه و مکان را انتخاب کردم و به آن سو روانه شدم جایی که میتوانستم تا حدودی از ازدحام مردم و گفتگوهای تهی از هرگونه لطف آنان ، در امان باشم . "کاظم" پیشخدمت خوب و مهربانی که از ۶ سال پیش مرا میشناخت ، با لبخند همیشگی خود به استقبالم آمد و ازم پرسید : مثل همیشه ؟ با تبسم و علامت سر تایید کردم . مطابق معمول ، فنجانی قهوه ترک و لیوانی آب خنک را روی میز نهاد و باز هم با لبخند مهربانش از من دور شد. یک فنجان قهوه ترک سر درد عجیبم را تسکین شد. چند وقتی بود دلتنگ سالن تکواندو شده بودم ، سری به آنجا زدم . نشستم روزگاری پیش تر از این ، من نیز ورزش میکردم ... یادش به خیر ... چه خاطره هایی ، بردها ، باختها و آن ژستهای غرور آمیز با مدالی رنگین بر گردن و شوخی های سعید ... آن روزها هر وقت مبارزه ای در میان بود ، سعید تنها کسی بود که تا آخرین دقایق (حتی اگر باخت من حتمی بود) مشوقم بود ... اما آخرین مبارزه ... آخرین مبارزه همراه شد با ضربه ای سخت که باعث وداع همیشگی من با این ورزش شد ضربه ای که نه تنها قفسه سینه ی مرا در هم شکست ، بلکه به دردهای روحی گاه و بی گاه من ، تحمل درد جسمانیِ سنگی سیاه را که در سینه ام می تپید نیز اضافه ساخت . آری بعد از آن من بودم با قلبی بیمار و شکسته ، با رشد لحظه به لحظه یِ لخته یِ سیاهِ گوشت آلودی از مرگ در سرخرگِ این سنگ کبود . آن روزها که تو بودی تنها با همراهی و همصحبتی با تو بود که بسته شدن سرخرگ این سنگِ خارای درون سینه ام را میتوانستم به فراموشی بسپارم . چقدر احمق بودم آه سعید ... من چقدر احمق بودم که ندانستم تو خود اسیر گرداب سیاه مرگی ... او مرا دلداری میداد در صورتی که خود از بیماری خونی رنجزایی درد می کشید و من ندانستم ... آه خداوندا دردی تمام وجودم را در بر گرفته ، آیا همان درد است ؟ پس هنوز باید ماند و این لحظات رنج زا را متحمل شد و . . . آن شب حس عجیبی داشتم از فلکه یادبود به سمت بلوار روانه شدم یه نیمکت خالی رو به دریا پیدا کردم ترجیح دادم به پارک ساحلی آن طرف خیابان نروم و همین سوی بمانم و بنشینم پس از چند لحظه دردی عجیب قفسه سینه ام را در نوردید که مانند پیران نود ساله با قامتی خمیده روانه ی خیابان شدم مردی که آنسو روی نیمکت بود بی درنگ با دیدگانی مملو از حیرت به سوی من آمد و پرسید : چیزی شده ؟ حالتون خوبه ؟ من با اشاره دست و تایید سر در حالی که از درد ابروانم در هم رفته بود و دندانهایم را به هم میفشردم به او فهماندم که چیزی نیست اما مرد گفت : من ماشینم اون طرفه همین جا روی جدول بشین من الان میام . در بیمارستان با حالتی از سرگیجه و ابهام فقط میدیدم سرنگهایی پوست بدنم رامیشکافند داروهاي ضد بي نظمي قلب و داروهاي ضد آنژين صدري مثل مسدودكننده هاي بتا آدرنرژيك يا مسدودكننده هاي كانال كلسيمي براي پايدار كردن نامنظمي ضربان قلب داروهاي ضد انعقاد براي جلوگيري از تشكيل لخته خون نيتروگليسيرين براي گشاد كردن سرخرگ ها و افزايش خونرساني قلب - سگم ؟ - چه کسی غذایش می دهد ؟ - یعنی دارد تمام می شود ؟ - یعنی رسید مسافر موعود ؟ - یعنی رسید آن لحظه ی آشنا که ساعت سرخ از تپش باز میماند ؟ - یعنی این انتظار بی رحمانه دارد به نقطه پایان میرسد ؟
چهرشنبه ۱۱/۷/۸۶ نوری از لای پرده های پنجره به صورتم می تابد آه گرمای ملایمش بر من ندایی ست سخت سوزنده که هنوز هستم در این اسارت غم انگیز چشمان بسته ام را به اشک گشودم ، آری من هنوز زنده ام و زندانی ... من مرگ را من مرگ را در آغوش کشیدم آه در آن شبِ تاریک ، من ، تنها ، مرگ را در آغوش داشتم میخواستم با آن یکی شوَم اما دریغ چه تلخ آغوشم خالیست چه سخت کشتی ام به پهلو نشسته در ساحل این روزگار پر از کینه آری آن درِ نیم گشوده ی موعود با چه آرامیِ تلخ و آزاردهنده ای به روی من بسته شده بود هنوز دردی در سینه ام احساس میکنم گویای آن است که هنوز این درد ، این یار باوفای چندساله همراهِ من است همراه من است تا . . .
پنجشنبه ۱۲/۷/۸۶ آقای دکتر : میتونید مرخص شی ؟ وضع قلبت نرماله عزیزم اگه فکر میکنی نیازی به موندن تو بیمارستان نداری میتونی بری خونه استراحت کنی در ضمن من سه روز برات استعلاجی نوشتم و بهتره فیلم ترسناک رو هم تو این سه روزه تعطیل کنی یعنی هیجان ممنوع ! پرستار : داییتون کارای حسابداری رو انجام دادن ، داروهاتونم گرفتن ، بهتره بیشتر مراقب باشید باید برخیزم و ادامه دهم سفر در این ژرفایِ غم آلود را راهی به جز اینم نیست - ممنون میتونم برم ...
پنجشنبه ۱۹/۷/۸۶ امروز پنجشنبه است روز من و سعید پنجشنبه ها با روح و جانم پیوندی نا گسستنی دارد آن روزها که سعید بود همیشه پنجشنبه ها به ساحل هما می آمدیم حال نیز پنج سال است که پنجشنبه ها با جای خالی اش اینجایم همیشه اینجا از سعید میپرسیدم : سعید تو تا به حال عاشق شده ای ؟ سعید من هنوز از انتظار شنیدن پاسخ تو خسته نمیشوم آری شاید میفهمم حال میفهمم آری فکر به آن در ژرفای جانم غوغای بزرگی برپا میکند . گاهی عشق همانند فریاد رسایی برمیخیزد و به شدت و بیرحمانه خفه می شود آرزویی که زندگی طلب میکند و مرگ تحویل میگیرد شاخه ی امیدی که قصد روییدن و بارور شدن دارد ولی سر از خاک برنداشته ، لگدکوب میگردد . پسری در غرقاب برای نجات جان خویشتن تقلای بسیار میکند ولی بیهوده تن میفرساید زیرا که پاهایش اسیر بوته ها و علف های هرز وحشتناکی ، در کف گرداب است ، رهایی و گریز از آن ، آرزویی بس محال می نماید . انسانی در گرداب ، پسری در مرداب ... او میخواهد آزاد شود و رهایی یابد و در آزادی به دلخواه خویشتن زندگی کند . ولی او دیگر آزاد نیست . زندگی به دلخواه خویشتن ، برایش میسر نیست . حتی فریاد کشیدن و استمداد هم ، ممکن نیست . هیچگونه راه گریز امکان پذیر نیست . سالها پیش او را محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه کرده اند. آزادی و آزادگی را از او گرفته اند . دیواری از پس یک دیوار بر اطرافش کشیده اند و روز به روز حلقه ی اسارت را تنگ تر ساخته اند. زنجیر سنگین و مستحکمی بر دست و پاهایش نهاده اند ، تا همواره از روشنایی آفتاب دور بماند. در تاریکی و ظلمت بفرساید و بمیرد و از بین برود . وه این دخمه های تاریک و بن بست ، چه نام های زیبایی یافته اند : گوش سپردن به ندای انسانی و . . . پای بندی همیشگی به وجدان و اطاعت کورکورانه از اوامر آن . اینجا هنوز پسری در گرداب است ، انسانی در مرداب . . . و فریادرسی هم ندارد .
آه . . . برو . . . سعید به نوای دلنشین زندگی و این نجوای شورانگیز حسرت مخور بخُسب پرواز کن بیارام دریا نیز می میرد . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:51 توسط هیچکس |
|
|
جنگجو ؟
اول جواب این سوال مرا بده : آیا انسان یعنی که انفجار وزندگی ، پرتاب از رحم به ته گور؟ دیگر شفای عقل ، در اعتبار عشق و جنون نیست ؟
گفتی از اول شروع کن بی عرضه ... ولی آخر این اول کجاست ؟ چرا نمیابم که اول کجا بود و چه شد ؟ اولین دوست ؟ اولین عشق ؟ اولین خیابانی که نامش بیابان بود اولین دوستی که به هندیها ، برای اخته شدن دوچرخه جایزه داد. اولین عشقی که منجر به ازدواج و تنفر شد . اولین غمی که نام او شادیست اولین شاعری که به دنبال واژه ها خود را دار زد اولین ها ... چقدر بسیارند و بی گمان ((فیثاغورث))در لابیرنت عدد یک گم شد ، چرا که نفهمید عدد یک چیست و از کجا به میان ریاضیات ره یافته است . راستی فکر کرده اید که یک چگونه پیدا شد؟ با اشراف و الهام ؟ یک چیست ؟ از کجاست ؟ مبداء کجای زمان است ؟ در بینهایت آغاز در کجاست ؟ و اولین در آخرین پنهان نیست ! ( آه جنگجو گله نکن که از تاریخ خودمان چیزی نگفتی ) اولین مدرسه و اولین معلمی که در خاطرم می آید ، معلم خط بود و جنگجو یادت هست چقدر افتخار به اصفهانی بودنت و سلطان حسینت میکردی ؟ آری افتخار هم دارد ((سلطان حسین )) که میگویند خط بدی نداشت درباره ی سلاطین همیشه میگویند و چه چیزها که نمیگویند... وقتیکه فتنه ی افغان به دروازه ی نصف جهان رسید ، یعنی به پایتخت ، یک شیر پاک خورده محیا شد ، این نکته را به عرض رساند: با ترس و لرز ، من من کنان به نحوی از انحاء گفت : عالیجناب ، افغان رسیده به اطراف اصفهان . شاهنشه بزرگ که حالی خوش داشت ، در بحر خوشنویسی خود غرق گشته بود ، بعد از گذشت دیرزمانی سرتاپا یعنی که سرسری بر او نگاه کرد و فرمود : - ها...، در اطراف اصفهان ؟ - عالیجناب دگر مرز اصفهان در هم شکسته است . شاهنشه بزرگ خنده کنان گفت : امروز یک (( ن )) نوشته ایم ، که دایره آن زیباتر است از کل جهان ... و چنان که میدانید ، افغان رسید و او ... در ژرفای آینه گم شد. آری باید ستون یادبودی بنا کنیم ، برای دایره (( ن )) و اصفهان و سلطان حسین خردمند خوشنویس که خرقه اش به گرو رفت ...
گفتی شعر ! داشتم به دیوان حافظ روی تاقچه نگاه میکردم . بسیار پیش از این با حافظ آشنا شده ام در باغکوچه های غزلش پرسه میزدم ، امروز سالهاست که با اویم . دست مرا گرفت ، بر خم راهی اشاره کرد. آنگاه در شیار بیتی گفت : (( بی آشنا مرو! )) امروز از عمق آینه فریاد میشد : (( با آشنا مرو )) این شاعر، این پیر ، این مراد ، همیشه حرفی دارد برای گفتن ... آری من از شعر چیزی نمیدانم
امروز به رسم ایام تعطیل دستی به سروروی این خانه کشیدم. زیر تختم پر از کتاب بود . ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم و هیچ نفهمیدیم . کلمات را چون سقز ، بیهوده سق زدیم ،هیچ نفهمیدیم. ما ناشناخته چه کارها که نکردیم ، با ذهن و با کلام ، چرا که اول کلام بود برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم و برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم. هنگام عاشقی چرا انسان با کتاب هم آغوش میشود؟ آیا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است ، یا اینکه ناقل آن ، کتاب این اعتیاد زمین گیر؟ آری در چهارده سالگی با حافظ آشنا بودم آن روزها که درک نمیکردمش دیوانه وار میسوختم در کوچه باغهای غزلش ولی حالا گهگاه تفاُلی ... امروز به خواندن نی نامه ی ((مولانا)) معتادم . با خواندنش احساس می کنم ((نوستالوژی)) چیست و میکروب آن را در گاهواره ی من کشت داده اند . صادق هدایت هفده بیت اول آن را از سمفونی پنج بتهوون بزرگتر دانست صادق خلف ترین فرزند عشق بود و شاملو یادش به خیر ... دست مرا گرفت و به کهکشان برد... آری کتابهایی هست که به خواندنش نمی ارزد کتابهایی هست که باید از بر کرد (( بیکن )) فیلسوف دزد انگلیسی گفته ست : بعضی کتابها را باید چشید و برخی را باید با حمله حریصانه ای بلعید، تنها کتابهای نادری هستند که باید خوب آنها را جوید و هضم کرد! آری کتابهایی هست که باید همیشه خواند ، چون ((حافظ)) ، ((مولوی)) کتابهایی هست که باید با خود به قعر چاه برد چون ((بوف کور)) اما کتابی نیست که بتوان آن را سوزاند ! مگر که اسکندر باشی یا ...
گفتی تاریخ ، دنیا کدام تاریخ ؟ کدام دنیا ؟ دوست من ؟ این قصرهای عاج ! که در شرق و غرب تلمبار گشته اند اهرام ثلاثه ، کاخ سپید ، قصر کرملین و ... غده هایی بدخیم بر سینه ی زمین ، زخمهایی دهان گشاده ، هر خشت آن بر روی لاشه ی بشر آوار گشته ، اهرام درد ... تابوت کیست ، میدانی ؟ فعلا تابوت حرمت انسانیت است ... و سازمان ملل ، جغرافیای خون ، ((حق و تو)) ، سند قتل عام
هشدااااااااااااااااااار! این فیلم ها ، این کتابهای همه قصه های شاد ، این طرح ها و تصاویر رنگارنگ ، دامند ، دام! و این کتابها و مجلات گوناگون که موشها ز خوردن آنها پرهیز میکنند ، سنگ اند ، سنگی به جام بلورین عمر ما، سنگی به جام
گفتید منطقی باش ... باید کتابهای منطق را در شوت زباله ها انداخت . باید که برد ، باید که باخت ... (( ارسطو )) با آنکه اطلاع ز منطق داشت ، بی رهنما ، به راه جهنم قدم گذاشت . پنداشت خود پیر گشته ، خرقه به دوش انداخت ، ره یافت ، یاوه بافت ... او با تمام خوشبختی ، ناگاه واژه گون شد ، بی یار و بی دیار... راهگشای کاروان بشر بود سالیان ، بن بستها گشود ، غبارها از روی آینه ها زدود. او بعد مرگ یک تنه جنگید ، بیست قرن ، با فلاسفه ی بعد عصر خود و اشتباه او تکیه به مردی حریص بود ، مردی حریص چو اسکندر ، که اشتهای غریبی داشت . بر روی تیغه شمشیر رویا می دید و میغنود و پهنه ی جهان سیرش نمینمود. درنده ای که تاج از سر درندگان ربود! آه خداوندا خسته ام .... دردیست ، به فرمان علم ، دانش فروختن به جهانخواران . آوازه ی (( بمب اتم فروش )) محبوب و شرمگین (( انشتین )) پاسدار بشر ، که هیروشیما را ، با کیمیای علم کرد مبدل به طشتی از خاکستر آنگاه ماتم گرفت و سوگواری کرد. و بناپارت کبیر... (آه امیدوارم بانو دزیره مرابه خاطر اراجیفم راجع به ایشان ببخشایند) راسل نوشته : ((بناپارت)) اگر که عقلی درست داشت ، مانند ((اسپینوزا)) میرفت زیر شیروانی متروکی در انزوای حجره ی مفلوکی ، آن گاه می سود، می سود ، ذره بین می سود ، تا عمر بگذرد و باز می نهاد چند کتابی به یادگار ، اگر که عقلی درست داشت ... افسوس افسوس اگر بینی ((کلئوپاترا)) کمی بزرگتر بودف جهان بهشت برین میشد... ناپلئون یا اسپینوزا ؟ شمشیر یا قلم ؟ شمشیر یا قلم ؟ چه اختلاف بزرگی ! از لحظه ای که تمدن شروع و آغاز گشته است ، این دو برای کشتن و نابودی آماده بوده اند... آری هرگاه ، حرفی برای قلم باقی نمی ماند ، شمشیر دنبال کار را خواهد گرفت ، تا کار آنچنان که شاید و باید فرجام خوش بپذیرد. باری سخن دراز شد ، از زخمهای کهنه من باز شد ، بگذار بگذریم ((جوجه)) .! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 19:39 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|